mseza24

داستانک

وقتی که نشستم تا مطالعه کنم ، نیمکت پارک خالی بود .
در زیر شاخه‌های طویل و پیچیده‌ی درخت بید کهنسال ، دلسردی از زندگی ، دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود .
،چون دنیا می‌خواست مرا درهم بکوبد .
پسر کوچکی با نفس بریده به من نزدیک شد .
درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفت :‌
نگاه کن چه پیدا کرده‌ام !!!
در دستش یک شاخه گل بود و چه منظره‌ی رقت‌انگیزی !
گلی با گلبرگ های پژمرده .
از او خواستم گل پژمرده‌اش را بردارد و برود بازی کند .
تبسمی کردم ، سپس سرم را برگرداندم . اما او به جای آن که دور شود ، کنارم نشست و گل را جلوی بینی اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت :
مطمئنا بوی خوبی می دهد و زیبا نیز هست ! به همین دلیل آن را چیدم . بفرمایید ! این مال شماست !

آن علف هرز ، پژمرده شده بود ، رنگی نداشت ، اما می‌دانستم که باید آن را بگیرم ، وگرنه امکان داشت او هرگز نرود .
از این‌رو دستم را به سوی گل دراز کردم و پاسخ دادم :
ممنونم ، درست همان چیزی است که لازم داشتم …

ولی او به جای اینکه گل را در دستم بگذارد ، آن را در وسط هوا نگه داشته بود ، بدون دلیل یا نقشه‌ای داشت !

آن وقت بود که برای نخستین بار مشاهده کردم پسری که علف هرز را در دست داشت ، نمی‌توانست ببیند ، او نابینا بود ! ناگهان صدایم لرزید ، چشمانم از اشک پُر شد .
او تبسمی کرد و گفت :
قابلی ندارد .
سپس رفت .

توسط چشمان بچه‌ای نابینا ، سرانجام توانستم ببینم ،
مشکل از دنیا نبود ،
مشکل از خودم بود ،
و به جبران تمام آن زمانی که خودم نابینا بودم ،
با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه‌ای که مال من است را بدانم و آن وقت آن گل پژمرده را جلوی بینی‌ ام گرفتم و رایحه‌ی گل سرخی زیبا را احساس کردم .

مدتی بعد دیدم آن پسرک ، علف هرز دیگری در دست دارد ، تبسمی کردم :
او در حال تغییر دادن زندگی مرد سالخورده‌ دیگری بود …

image_pdfimage_print

درباره مسلم داودی نژاد

مسلم داوودی نژاد مولف و پژوهشگر استاد روانشناسی و طب اسلامی، مدرس همایش های ملی و بین المللی است. کتاب و محصولات: سبک زندگی اسلامی با رویکرد ارزش های ایرانی اسلامی در راستای فرمایشات مقام معظم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

در حال بارگذاری