عرفان فلفلی حاج آقا درهند

از آن لحظه اي که وارد بمبئي شدم علي رغم تصور قبلي با شهري کثيف و شلوغ، فقر شديد و ثروت عجيب مواجه شدم .
بهترين کار اين بود که هتلي را در منطقه شيعه نشين بندي بازار اجاره کنم.
وارد هتل نشده با استقبال گرم صاحب هتل مواجه شدم. ظاهرا صاحب هتل هم مسلمان بلکه شيعه بود. براي همين به محض ورود من وتحويل اتاق، از من درخواست کرد که حاج آقا بايد ناهار منزل من باشي.
من هم از ترس غذا هاي تند هندي که وقتي مي خوري بايد آتش نشاني بياد و خاموشت کنه قبول نکردم.
حالا هر چي من از ترس غذاهاي تند هندي بهانه مي آوردم او پافشاري مي کردكه مرغ يك پا بيشتر ندارد تا اينکه من هم تسليم شدم. (شما هم يك کمي از اين هندي ها ياد بگيريد فقط مي توانيد مفت و مجاني وبلاگ حاج آقا را بخوانيد؟ شد يکبار ما را ناهار دعوت کنيد؟)
بلاخره توفيق نصيب مدير هندي هتل شد که حاج آقا داودي مهمانش شود اما به شرطي که براي من غذا با فلفل کم درست کند. (حال مي کني چقدر نوشابه براي خودم باز مي کنم)
به قول مادربزرگ هاي شيرازي چشمتان روزگار بد را نبيند، سفره ناهار که پهن شد دو مدل غذا در سفره گذاشتند.
يکي غذاي خودشان که انواع فلفل سرخ و سياه و سبز و غيره را داشت، بجاي سبزي همراه غذا فلفل مي خوردند.
دوم غذاي مخصوص حاج آقا بود که فلفلش به قول هندي هاي ناچيز بود اما براي من و شما آنقدر بود که بعد از خوردن اولين لقمه غذا يك لحظه احساس كردم چشمان مبارك حاج آقا دور كله مباركتر دارد مي چرخد و مثل كسي كه لحظات آخر عمرش همه خاطرات زندگي خود را به ياد مي آورد، من همه ي شما خواننده هاي عزيز وبلاگ رادر يك لحظه به ياد آوردم. (بعد شما مي گوييد حاج آقا شما بي وفا هستيد درحالي كه من در بهترين لحظات زندگي به ياد شما هستم)
از بركات ديگر غذاي آن روز اين بود كه تا دو روز به لهجه ي غليظ هندي صحبت مي كردم و زبان شيرين فارسي را به کلي فراموش کرده بودم.
اما از منبر رفتن هايم برايتان بگويم مثل حرف زدن عرفا شده بود که هميشه اشک از چشمانشان جاري است.
مردم وقتي به من نگاه مي کردند با تعجب و حيرت از معنويت من پيش خودشان مي گفتند: عجب روحاني با تقوايي است! که همراه با منبر رفتنش گريه هايش قطع نمي شود!! غافل از اينكه عرفان من از نوع عرفان فلفلي بود.
راستش را بخواهيد عارف بودن يا به زبان ديگر غذاي فلفلي خوردن هم بد نيست!
باورتان نمي شود يكبار امتحان كافيه