صفحه اصلی / استاد صادقیان / مادرم یک چشم داشت….
mseza81

مادرم یک چشم داشت….

سلام متن ذیل یک نمونه کوچک از عشق بی پایان مادر به فرزند است.
My mom only had one eye. I hated her… she was such an embarrassment.
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … چون همیشه مایه خجالت من بود.
She cooked for students & teachers to support the family.
او برای امرار معاش خانواده برای معلمها و دانش آموزان آشپزی میکرد.
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یه روزدر دوران ابتدایی به مدرسه من اومده بود تا از وضعیت درسی من مطلع بشه.
I was so embarrassed.
How could she do this to me?
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور می تونست این کار را بامن بکنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر نگاهی بهش کردم و فورا از اونجا دور شدم.
The next day at school one of my classmates said,
“EEEE, your mom only has one eye!“
روز بعد یکی از همکلاسی ها به حالت تمسخر بهم گفت: مامانت فقط یک چشم داره!
I wanted to bury myself.
I also wanted my mom to just disappear.
دوست داشتم زمین دهن واکنه ومنو… . کاش میشد که مادرم یه جوری گم و گور بشه…
So I confronted her that day and said, ” If you’re only gonna make me a laughing stock, why don’t you just die?!!!”
همون روز روبه روش ایستادم و گفتم اگه واقعا میخوای منو خوشحال کنی پس چرا نمیمیری ؟
My mom did not respond…
مادرم هیچ جوابی نداد….
I didnt even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتی یه لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.
I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دوست داشتم از خونه برم و دیگه سروکاری با اون نداسته باشم.
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
بنابراین سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.
Then, I got married.
I bought a house of my own.
I had kids of my own.
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم راضی بودم.
Then one day, my mother came to visit me.
تا اینکه یه روز مادرم به دیدنم اومد.
She hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو .
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در ، بچه ها بهش خندیدند. من از اینکه بی خبر اومده بود سرش داد کشیدم .
I screamed at her, “How dare you come to my house and scare my children!”
GET OUT OF HERE! NOW!!!“
سرش داد زدم “: چطور جرات کردی به خونه من بیای و بچه ها رو بترسونی؟!”
گم شو از اینجا! همین الان!
And to this, my mother quietly answered, “Oh, I’m so sorry. I may have gotten the wrong address,” and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : “ اوه معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم “ و بعد رفت ودیگه برنگشت .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore.
یک روز از طرف مدرسه ام دعوت نامه ای برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان اومد.
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولی به دروغ به همسرم گفتم که به یک سفر کاری میرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، به اون کلبه قدیمی خودمون رفتم ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
My neighbors said that she died.
همسایه ها گفتن که مادرم مرده.
I did not shed a single tear.
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم.
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یک نامه به من دادند که مادرم ازشون خواسته بود به من برسونن.
“My dearest son,
I think of you all the time. I’m sorry that I came to Singapore and scared your children.
ای عزیزترین کس من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، از اینکه سرزده به خونت اومدم و بچه هاتو ترسوندم متاسفم.
I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
But I may not be able to even get out of bed to see you.
اما وقتی تو بیای ممکنه من نتونم برای دیدن تو از تخت بلند شم.
I’m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
واقعاً متاسفم از اینکه وقتی تو بزرگ می شدی من همیشه مایه خجالت تو بودم.
You see……..when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
واقعیتش … وقتی تو خیلی کوچیک بودی توی یه تصادف یک چشمت رو ازدست دادی.
As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye.
منم مادربودم و نمییتونستم بشینم و تماشا کنم که پسرم با یک چشم بزرگ بشه.
So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو بهت دادم.
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو ببینه.
With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو
Your mother
مادرت

این متن رو تو خیلی از جلسات خوندم . بارها شاهد گریه بعضی از مخاطبین پس از پایان این متن بوده ام.
شاید جالب باشه که بدونید بعضی از این افراد دلیل گریه خودشون رو غفلت از توجه به مادر می گفتند.
برخی هم یاد زحمات بی دریغ مادرشون می افتادند و ناخدا گاه می زدند زیر گریه.
یادم هست در یک جلسه انجمن اولیاء در یک مدرسه که برای اولیاء صحبت می کردم ابتدای بحث این متن رو خوندم بعد جلسه مادری به من گفت نمی دونم اصل این داستان درسته یا نه اما فرزند من که در این مدرسه راهنمایی درس می خونه در مدت کوتاهی چشماشون از دست داد و آرام آرام نابینا شد. من واقعا بارها به پزشکان زیادی مراجعه کرده ام تا چشمامو به فرزندم بدم . برای من خیلی سخته به عنوان یک مادر وقتی می بینم بچه ام به سختی زندگی می کنه . حاضرم خودم نانینا باشم اما فرزندم سالم بشه.
به مادرتون عشق بورزید براش وقت بزارید تنها آرزوی والدین شاید دیدن شماست. در دستور الهی به حرفشون گوش کنید.

image_pdfimage_print

درباره حمید صادقیان

دکتر حمید صادقیان پژوهشگر ، استاد روانشناسی ، مشاور خانواده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

در حال بارگذاری