صفحه اصلی / خاطرات باور نکردنی / نماز عاشورایی وسط اتوبوس
mseza27

نماز عاشورایی وسط اتوبوس

قرار بود ماه محرم امسال به ایلام برویم. خوب کمی اضطراب داشتم . حدود ده نفر از طلابی که قرار بود جهت تبلیغ ماه محرم به ایلام بیایند دراتوبوس همراه ما بودند.
سوار اتوبوس شدیم با توکل به حضرت دوست که هرچه هست از اوست راه افتادیم.
نزدیک غروب شد که یکی از بچه ها گفت: بابا مگه قرار نیست ما تبلیغ نماز برویم خوب الان اول وقت نماز است به راننده بگویید توقف نماید نماز بخوانیم.
یکی دیگر از بچه ها بر روی صندلی پشت سریمان نشسته بود گفت: بابا راننده ساعت ۹:۳۰ شب برای نماز نگه می دارد تازه نماز اول وقت برای زمانی است که انسان مشکلی نداشته باشد ضمنا اگر یک دو ساعتی نماز تاخیر بیفتد زمین که به آسمان نمی رسد.
من گفتم: اما پس چرا امام حسین (ع) در آن وضعیت جنگ نماز اول وقت خواند؟ در حالی که می توانست صبر کند تا جنگ تمام شود یا حداقل می توانست نماز را انفرادی و یکی یکی بخوانند و اگر این کار را هم کرده بودند هیچ کس هم بر آقا ابا عبدالله الحسین (ع) خرده نمی گرفت. چون وسط میدان جنگ بود ولی آقا امام حسین(ع) نماز اول وقت، و عجیب تر آنکه نمازجماعت را حتی وسط میدان جنگ برگزار کرد. فکر نکنم وضعیت ما از وضعیت آقا امام حسین(ع)بدتر باشد.
بالاخره قرار شد به راننده بگوییم برای نماز اول وقت اولین مسجد توقف نماید. برای همین یکی از بچه ها از صندلی خود بلند شد و به طرف راننده رفت که با او صحبت کند.
اما از آقای راننده برایتان بگویم قیافه ماشالله ورزشکاری و چهارشانه با قد بلند که انگار می خواست سرش به سقف اتوبوس بخورد با سبیل های کلفت و تیپی قلداری بطوری که فکر کنم رئیس همه شوفر قلدرهای خط خودشان بود. به نظر بنده حقیر اگر یک مشت به کسی می زد دیگری چیزی از او باقی نمی ماند.
اما وقتی یکی از بچه ها با او صحبت کرد که در صورت امکان در یکی ار روستا ها که مسجد است برای نماز اول وقت توقف بفرمائید.
راننده گفت: نه خیر نمی شه برو بشین سرجات ساعت ۹:۳۰ وقت شام خواستی نمازت را بخوان.
وقت بچه ها دیدند بنده خدا دست خالی برگشت. یکی دیگر از بچه ها بلند شد گفت: من راضیش می کنم. و جلو اتوبوس رفت که آقای راننده صحبت کند که یهو صدای داد و بیداد راننده بلند شد که: برو بچه جون اعصاب ندارم می زنم …!
وقتها بچه ها در حالی که مثل لشکری که با شکست از جنگ برگشته و دارد عقب نشینی می کند نامید روی صندلی اتوبوس افتادند.
یک لحظه یک فکر ای کی یوسانی به ذهن من رسید. بلند شدم وسط اتوبوس با صدایی که ارزش شنیدن و برنده شدن در مسابقات قرآنی هم دارد اذان دلنشینی گفتم. (راستش رابخواهید خودم هم حسابی کیف کردم خوب دیگه اخلاص که نباشد همینجوری دیگه) همه مردم برگشتند و با تعجب نگاه کردند راننده هم که از تعجب داشت شاخ در می آورد اصلا نگاهش را از آینه بر نمی داشت گفتم الان است که تصادف را کردیم و …
تازه طلبه های دیگر هم که در اتوبوس بودند هاج و واج با تعجب داشتند به من نگاه می کردند یک کم اضطراب من را گرفت. پیش خودم گفتم بابا شما رفقا چرا دارید چپ چپ نگاه می کنید که رسیدم به اشهد ان محمد رسول الله ناگهان صدای صلوت بلند مردم در اتوبوس پیچید انگار یادشون رفته بود در اتوبوس هستند شاید انگار اتوبوس شده بود مسجد جامع جاده .
صلوات دوم را بلند تر همراه با عجل فرجهم فرستادند.
اذان تمام نشده به نزدیکی یک روستا رسیدیم. احساس کردم سرعت اتوبوس کم شد در حال اذان گفتن فکر کردم در جاده تصادف و راه بندان شده برای همین اتوبوس دارد نگه می دارد اما یک صدای بلند از جلو اتوبوس آمد آقای راننده بود که با صدای کلفت و قلدریش گفت: بابا ای ول! دمت گرم! ما که جلو شما کم آوردیم. این هم مسجد! نماز اول وقتیهاش زود بپرن پایین. یا علی بگو دیگه دیر میشه.
به نقل از یکی از طلاب اصفهان در تبلیغ محرم امسال

image_pdfimage_print

درباره مسلم داودی نژاد

مسلم داوودی نژاد مولف و پژوهشگر استاد روانشناسی و طب اسلامی، مدرس همایش های ملی و بین المللی است. کتاب و محصولات: سبک زندگی اسلامی با رویکرد ارزش های ایرانی اسلامی در راستای فرمایشات مقام معظم

یک نظر

  1. سلام.با اجازتون من این خاطره رو زدم توی وبلاگم( پاشیدن رنگ خدایی)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

در حال بارگذاری