صفحه اصلی / روانشناسی / شخصیت (صفحه 3)

شخصیت

زبان خوش

mseza13

امام حسن عسکری علیه السلام در تفسیر آیه ۸۳ سوره بقره: (( وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً )) (با مردم به زبان خوش سخن بگویید) فرمودند: یعنى با همه مردم، چه مؤمن و چه مخالف، به زبان خوش سخن بگویید. مؤمن، به هم مذهبان، روى خوش نشان مى دهد و با ...

ادامه مطلب »

گناه به بهانه تبعیت از شوهر

mseza12

گناه به بهانه تبعیت از شوهر به برخے از خانم ها که مےگویــے چرا حجابتان اینچنین است، مےگویند: شوهرم اینچنین خواسته و من مجبور به تبعیت هستم. در حالے که زن نباید در گناه از شوهر تبعیت کند و باید با خوش‌رویی و مهربانی شوهر را هدایت کند و اگر ...

ادامه مطلب »

افتادن در چاه

mseza24

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد. یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده‌ای. یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت. یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد. یک یوگیست به او گفت: این چاله و ...

ادامه مطلب »

خراب کردن خانه شیخ حسینعلی راشد(واعظ مشهور)

mseza23

در زمان شاه مى‏ خواستند در منطقه بهارستان تهران، اطراف ساختمان مجلس شوارى ملّى را بسازند و باید ۳۵ خانه خراب مى‏ شد. به اطلاع صاحبان خانه ‏ها رساندند که خانه شما را مترى فلان مقدار مى ‏خریم. هر کس اعتراض دارد، بنویسد تا رسیدگى شود. هیچ‏کس به جز مرحوم ...

ادامه مطلب »

با زبان می شود …

mseza20

ﺑﺎ “ﺯباﻥ” ﻣﯿﺸود ﻣﺴﺨﺮﻩ ﮐﺮﺩ! ﺑﺎ “ﺯباﻥ” ﻣﯿﺸود ﺭﻭﺣﯿﻪ ﺩﺍﺩ! ﺑﺎ “ﺯباﻥ” ﻣﯿﺸود ﺍﯾﺮﺍﺩ ﮔﺮﻓﺖ! با “ﺯباﻥ” ﻣﯿﺸود ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ! با “ﺯباﻥ” ﻣﯿﺸود “ﺩﻝ “ﺷﮑﺴﺖ! با “ﺯباﻥ” ﻣﯿﺸود ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﺩﺍﺩ! با “ﺯباﻥ” ﻣﯿﺸود ﺁﺑﺮﻭ ﺑﺮﺩ! ﺑﺎ “ﺯباﻥ” ﻣﯿﺸود ﺁﺑﺮﻭ ﺧﺮﯾﺪ! ﺑﺎ “ﺯباﻥ” ﻣﯿﺸود “جدایی ” انداخت! ﺑﺎ “ﺯباﻥ” ﻣﯿﺸود “آشتی ...

ادامه مطلب »

عالم محضر خداست

mseza17

اگر به جای گفتن “دیوار موش دارد و موش گوش دارد”، بگوییم “عالم محضر خداست”، نسلی از ما متولد خواهد شد که به جای مراقبت مردم، “مراقبت خدا” را در نظر دارد! قصه از جایی تلخ شد که در گوش یکدیگر با عصبانیت خواندیم: بچه را ول کردی به امان ...

ادامه مطلب »

دست خدا

mseza6

گﺎﻫﯽ ﺧﺪﺍ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ، ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ ﺭﺍ می گیرد… ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺗﻮ، ﮔﺮﻩ ی ﮐﺎﺭ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ می کند… ﺑﺎ ﺍﻧﻔﺎﻕ ﺗﻮ، ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺳﯿﺮ ﻭ ﻋﺮﯾﺎﻧﯽ ﺭﺍ می پوﺷﺎﻧﺪ… ﺑﺎ ﻗﺪﻡ ﺗﻮ، ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺭﺍ ﺣﻞ می کند… ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺭﯼ می گیری، ...

ادامه مطلب »

دست های مادرم

mseza2

دکتری برای خواستگاری دختری رفت، ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مامانت به عروسی نیاید! آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت:در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای اینکه خرج ...

ادامه مطلب »

عمو نفتی

mseza1

یکی از بزرگان میگفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت میبرد و به او عمو نفتی میگفتند. یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟ گفتم: بله! گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است! من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟ گفت: ...

ادامه مطلب »
در حال بارگذاری